ابر کوچولو که از آن بالا داشت نگاه میکرد، یکهو متوجه ی صدایی شد...ابر بزرگ و پیر قبیله داشت در آن بالا بالاها سخنرانی میکرد...همه ی ابرها جمع شدند...و با دقت به حرفهای ابر بزرگ گوش دادند...ابر بزرگ گفت:"دیگه وقتش رسیده که من از این دنیای زیبای آسمون برم"همه ی ابرها به حرمتش ایستادند و راه را برایش باز کردند...ابر بزرگ، آرام آرام و چیکه چیکه به زمین بارید...بقیه ی ابرها هم ارام ارام و چیکه چیکه برف باریدند...تا اینکه بالاخره نوبت ابر کوچولو شد...ابر کوچولو که داشت از بالا به ابرها که تبدیل به ادم
برچسب:
نویسنده: حامد اسدیان
برچسب:
نویسنده: حامد اسدیان
برچسب:
نویسنده: حامد اسدیان
داستان گربه ای که نمیتونست به خونه ی خودش برگرده رو یادتونه؟
گربه ام بالاخره پیدا شد و این عکسشه


برچسب:
نویسنده: حامد اسدیان
برچسب:
نویسنده: حامد اسدیان
برچسب:
نویسنده: حامد اسدیان
برچسب: گربه ای که مادره,گربه ای که میگه نازم کن,گربه ای که حرف می زند,گربه ای که حرف میزنه,گربه ای که سیگار میکشد,گربه ای که پیانو میزند,گربه ای که مادره ماده پلنگه,گربه ای که گریه کرد,گربه ای که عاشق باران بود,گربه ای که در خواب میمیرد,
نویسنده: حامد اسدیان