همه فکر میکنند که آنها فقط یک روز زنده اند ولی اما آنها یکماه زندگی میکنند...و یکهو پوست اندازی میکنند...
یکروز سنجاک کوچولویی از تخم بیرون آمد...بعد گفت :هوووممم اینجا کجاست؟
یکهو مادر و پدرش دورش رو گرفتند و گفتند:سلام کوچولو موچولوی ما و بعد بهش گفتند ما اسم تو رو خال خالی میذاریم چون خال خالی هستی....
ولی اما وقتی بقیه ی سنجاقکها دورش جمع شدند با تعجب گفتند:وای...! ما تا حالا سنجاقک خال خالی ندیدیم..
سنجاقک سرش راپایین انداخت و گفت:من متاسفم که مثل شما نیستم و خال خالی ام. ولی اما سعی میکنم خالهام و برطرف کنم تا برای شما ناراحتی به وجود نیارم...!
بقیه هم گفتند:ما امیدواریم
و بعد تنهایش گذاشتند..
مدتی گذشت ولی اما خالهای او برطرف نشد...
او ناراحت پیش بقیه رفت و بقیه دوباره تعجب کردند و مسخره اش کردند و به او خندیدند..آنها وسایلش را از او گرفتند اما هیچکدام آنها با سنجاقک بازی نکردند.
او ناراحت شد و دوباره سرش را پایین انداخت...و گفت:من حتما خالهایم را برطرف میکنم..اگر این کار را نکنم اسمم را عوض میکنم!
و در حالیکه سنجاقکها به او هر هر میخندیدند از آنجا با گریه فرار کرد.
مدت خیلی خیلی زیادی گذشت و یکروز که داشت با خالهایش رد میشد یک سنجاقک به او گفت:"عزیزم! تو چقد خوشگلی!"
سنجاقک کوچولو زیر لبی گفت:"ولی اما همه که به من میگفتند زشت!"
ولی اما سنجاقک آنقدر از خال خالی تعریف کرد که او روحیه گرفت و ماجرایش را برای او تعریف کرد.
سنجاقک به او گفت:"آخی! تو چرا میخواهی خالهایت را پاک کنی...خالهای به این زیبایی"
بعد به همراه او پرواز کرد...
سنجاقک تصمیم گرفت به او کمک کند و رفت پیش بقیه ی سنجاقکهای کوچولو و بعد به آنها گفت:"خال خالی طفلک! چرا مسخره اش میکنید؟ نمیبینید چه خالهای خوشگلی داره؟"
و بعدش آنها نگاهی به هم انداختند و در گوشی به هم میگفتند:"چه جالب! پس خال هم خوشگله!"
بعد به سنجاقک گفتند:" تو رو خدا برای ما هم خال بذار..."
سنجاقک با قوطی رنگ ضد آب برای بالهای آنها خال گذاشت و از آن روز به بعد همه ي کوچولوها خال داشتند!
و همه با خوبی و خوشی زندگی کردند...
و پایان...
ما را در سایت قصه های یک پرنسس کوچولو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29