یه روز همه تصمیم گرفتن باهاش قهر کنن و بهش گفتند که تو خیلی بی ادبی...
و دیگه باهاش حرف نزدن.
وقتی خرگوش میرفت پیش اونها بهش بی اعتنایی میکردن و باهاش حرف نمیزدن و کاری براش نمیکردن...
خرگوشک کوچولو چون خیلی مغرور بود ، غرور خودش و نگه داشت و نشکوندش..
و اون پیش اونها نرفت تا اونا پشیمون بشن و مثل همیشه برگردن پیشش...
اون میخواست بقیه رو تنبیه کنه در حالیکه خودش داشت تنبیه میشد...این بار دیگه مثل همیشه نبود و کسی پیشش نیومد...ولی اون همچنان به کارهای بدش ادامه داد و لجبازی کرد...
پس از مدتی کوتاه اون پشیمون شد چون هیچ کس دوسش نداشت...اون برای اینکه جبران کنه رفت پیش لاک پشت دانا و ازش خواست بهش کمک کنه...
لاک پشت بهش گفت: عزیزم هنوزم دیر نشده...من به تو یه راهکاری میدم
و بهش گفت که:برو براشون هدیه بخر و ازشون عذرخواهی کن و بهشون هویج های خوشمزه بده...
خرگوشک گفت: چشم لاکی جون ، قول میدم و بعد به همون کاری که لاک پشت گفته بود عمل کرد..
دوان دوان رفت و هویچ ها رو چید و تمرین کرد که چطور با اونها صحبت کنه...
و رفت و همه رو بوسید و اونا رو محکم بعل کرد و نازشون کرد و بهشون نفری یک هیج آبدار و خوشمزه داد و قول داد دیگه از این کارها نکنه.
بقیه با اون آشتی کردن و همه با خوبی و خوشی زندگی کردن...
و پایان
قصه های یک پرنسس کوچولو...
ما را در سایت قصه های یک پرنسس کوچولو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 31